من توام یا تو منی؟
نی من منم، نی تو تویی، نی تو منی
هم من منم، هم تو تویی، هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی
توجه !!! توجه !!! تو نظر سنجی حتما شرکت کنید !@#
نی من منم، نی تو تویی، نی تو منی
هم من منم، هم تو تویی، هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی
سلام
اپ امروز یه داستانه
حتما تا آخر بخونید ، قشنگه. از اول به آخر هم
بخونید .اینو برای دوستانی میگم كه حوصله ی خوندن كل داستانو ندارن
، آخرشو
می خونن.
...فقط نظر یادتون نره
...و اما داستان

باران و سارینا هم، همكلاسی بودند هم، دوست.دو دختر حدودا
17-18 ساله بودند. یه روز برای باران یه مشكلی پیش اومد كه
نتونست بیاد مدرسه گویا درس آن روز هم بدون حضور در
كلاس قابل فهم نبود.خلاصه سارینا به باران پیشنهاد كرد كه اگه
دوست داره میتونه بیاد خونه اشون تا درس را برایش توضیح
بدهد.
باران تا آن موقع به خانه ی سارینا نرفته بود و از طرفی میدانست
كه از نظر دیگران سارینا دختر معقولی نیست ولی سارینا تا حالا
بارها به خانه ی آنها آمده بود پس قبول
كرد.
***
سارینا كلید را در قفل چرخاند.
- بیا تو.
- كسی خونه تون نیست؟!!؟
- نه.پدر و مادرم 2 روزه رفتن مسافرت تا 3-4 روز دیگه هم
نمیان
سارینا به صورت باران نگاه كرد و خندید.
-چیه نكنه فكر كردی میخوام بكشمت؟؟؟
باران هم خندید.دو دختر در حالی كه حسابی از راه طولانی كه
پشت سر گذاشته بودن خسته بودند روی مبل افتادند.
كمی بعد سارینا گفت :«برو یه دوش بگیر شاید یه كم حالت جا
بیاد.منم تا تو بیای بیرون میرم یه سری خرت و پرت بخرم.»
از نظر باران هم پیشنهاد خوبی بود.با راه طولانی كه از مدرسه
اومده بودند یه دوش حسابی حال شو جا می آورد.
چند دقیقه بعد از این كه سارینا رفت بیرون باران وارد حمام
شد.
حدود 5 دقیقه بعد سارینا با 4 تا پسر به خانه برگشت.بعد از
كمی پچ پچ با آن چهار نفر قرار شد حسام اول وارد حمام شود.
بقیه داستان در ادامه مطلب...
من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ.





پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟
با کمی مکث جواب داد:
گذشتهات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشهای بیانداز
شکهایت را باور نکن
و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی
پرسیدم آخر...:
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود، ادامه داد
مهم این نیست که قشنگ باشی،
قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
کوچک باش و عاشق...
که عشق، خود میداند آیین بزرگ کردنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطهی خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطهی پایان رسیدن
داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد:
هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن
و امرار معاش در صحرا میچرد
آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد و میداند که
باید از آهو سریعتر بدود تا گرسنه نماند
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت،
با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به...
که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد:
زلال باش...،
زلال باش...،
فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی، یا دریای بیکران
فقط، اگر حقیقتا
زلال باشی، آسمان در توست

و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد...
وقتی دلت گرفت بشین به اندازهی تموم دل تنگیهات گریه کن بعد یه ماهی کوچولو شو برو ته دریا کسی پیدات نکنه !!! ( حالا فهمیدی چرا آب دریا شوره؟)
خنجر :
تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن ! از من خسته نمی پرسیدی، که چرا تنهایی ؟؟
وقتی خاطره های آدم زیاد ...
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس میشه اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی

اگر بهترين دوستم نيستي....لا اقل بهترين دشمنم باش اگر غم خوارم نيستي....لا اقل بزرگترين غمم
باش....هر چيزي هستي هميشه يا بهترين باش يا بد ترين....چون بهترين ها هميشه به ياد خواهند
ماند.....پس در بد ترين خاطراتم...تو بهترين باش

زبان عشق
یک روز ماه به من گفت: اگر عشقت تورا به گریه می اندازد,
چرا عشقت را ترک نمی کنی... به ماه نگاه کردم و
پاسخ دادم, آیا تو هرگز میتوانی آسمانت را ترک کنی؟!
One day the moon said to me, "If Ur lover makes U
cry, why don't U leave Ur lover?! "I looked at the
moon and replied Would U ever leave Ur sky?!
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
عشق همچون لیوان شیشه ای است.
اگر آن را بشکنی به سختی ترمیم می شود.
و حتی اگر این کار را بکنی هرگز مانند قبل نخواهد شد.
Love is like a glass .
If U break it, it's hard to fix.
And even if U manage that, it'll never be the same.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
اگر اشکی در چشمانت بودم می لغزیدم تا روی لبانت بیافتم
اما اگر تو قطره اشکی در چشمانم بودی
هرگز گریه نمیکردم چرا که می ترسیدم تورا از دست بدهم
If I were a tear in Ur eye I would roll down onto Ur
lips.
But if U were a tear in my eye I would never cry as
I would be afraid to lose U…

كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن،مرغ دريايي آواز خواند، كودك نشنيد.
پس كودك فرياد زد خدايا با من حرف بزن!رعد در آسمان پيچيد ولي كودك
گوش نداد،
كودك نگاهي به اطراف كرد و گفت خدايا بگذار ببينمت،ستاره اي درخشيد
ولي كودك توجهي نكرد،
فرياد زد خدايا به من معجزه اي نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك
نفهميد!
با نااميدي گريست:خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي،
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد… ولي كودك پروانه را كنار زد و
رفت…..